تبليغاتX
ترنم

جمعه سی ام اسفند 1387

هنوز منتظریم

عصر یک جمعه دلگیر ، دلم گفت :

بگویم ، بنویسم

که چرا عشق به انسان نرسیده است ؟

و هنوزم که هنوز است ، غم عشق به پایان نرسیده است

بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید ، بنویسد

که هنوزم که هنوز است ، چرا یوسف گم گشته به کنعان نرسیده است

و چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است ؟

عصر این جمعه دلگیر ،

وجود تو  کنار دل هر بیدل آشفته شود حس

تو کجایی ؟ گل نرگس ؟؟؟

نوشته شده توسط رجبی در 19:14 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387

سال نو

آقا مگه مجبورتون کردن ... این همه تو سال نمی بینمشون این 2 هفته هم روش ... هی بیا بریم خونه فلانی ...

بابا ولمون کنید بزارید فیلم مون نگاه کنیما ....... اَه .... ( یک جوان)

خدا کنه امسال پول درشت چاپ نکن وگرنه این عیدی ها دمارمو در میاره ... این خرید شب عید هم که آدم و از پا در میاره ... آتیش زدن پوله والا ... ( یک پدر)

 

 

هال و اتاق ها رو که برق انداختم ... آشپزخونه هم که تموم شد ... اتاق ها رو هم که قبلاً تمیز کردم ... فقط مونده شیشه ها ...

کارم شده بشور بساب ... لباس عید بچه ها هم مونده ... امسال لیلا خانمینا خونه گرفتن کادوشون نباید فراموش بسه ... لیست فامیل ها رو هم باید چک کنم کسی از قلم نیفته آبروریزی میشه ( مادر خانواده)

وای .. این ماهیه چرا لو آب دمل شده ؟ ...  یه مشت که بیشتل سماق ندادم ... امشب می خوام کفش نوهامو بچوشم ... وای شکلات ... عیدی ... ( یک کودک)

آخی ... پس چرا این بچه ها نمیآن ... نکنه اتفاقی براشون افتاده باشه ...چشم به در خشک شده ... صد توما نی های نو رو لای قرآن گذاشته تا به نوه ها عیدی بده ... هی ... ( پدر بزرگ یا مادر بزرگ )

.........

قصه ما و بهار قصه هرکسی از ظن خود شد یار من است ... یک دگرگونی در حال و روز جهان که ما بسته حال و اوضاع خودمان با آن برخورد می کنیم ... این دگرگونی و تغییر حالت یک فرصت است و فرصتی که شاید آخرین بار باشد ...  مثل مادربزرگ من که بهار سال پیش آخرین بهارش بود....

می بی غش است بشتاب

فصلی خوش است دریاب

سال دگر که دارد

امید نوبهاری

نوشته شده توسط رجبی در 16:23 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387

ایران

این دود سیه فام که از بام وطن خاست

ازماست که بر ماست

وین شعله سوزان که برآمد ز چپ و راست

از ماست که بر ماست

جان گر به لب ما رسد از غیر ننالیم

با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست

از ماست که بر ماست

ما کهنه چناریم که از باد ننالیم

بر خاک ببالیم

لیکن چه کنیم ، آتش ما در شکم ماست

از ماست که بر ماست

.................

گوئیم که بیدار شدیم ! این چه خیالیست

بیداری ما چیست ؟

بیداری طفلی است که محتاج به لالاست

از ماست که بر ماست

ملک الشعرای بهار

نوشته شده توسط رجبی در 16:15 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387

مسئولیت

 

اکثر ماها خیلی کم پیش میاد در کاری مسئولیتی رو قبول کنیم یا بهتر بگم مسئولیت کامل کاری رو قبول کنیم.

در همه مناطق جهان پدیده ای به نام تعهد وجود داره  و به منظور رسمیت بخشیدن به همین تعهد ، بعد از مکتوب کردن و نوشتن شرایط ، اثری را همه معمولاً از خود به جای می گذارند به نام امضاء.

این امضا عبارت است از نام و مشخصات فرد به همراه یک نشانی برای شناسایی بهتر این اسم ...  حالا همین امضا در بین ما چه طوریه ؟ ... همین امضایی که روزانه میلیاردها باهاش این دست و اون دست می شه و هزاران متر زمین دست به دست میشه ...

 

در بین ما یک خط کج و کوله بدون ذکر اسم و فامیل و خدا می داند اگر چند سال بگذرد چه کسی قادر به شناسایی آن خواهد بود ... این نشان از این است که ما حتی الامکان دوست نداریم نشانی از خود بگذاریم ، عواقب دارد ... مسئولیت دارد ... دردسر دارد ... نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده توسط رجبی در 16:14 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387

و باز هم این استقلال بخت برگشته

یعد از باخت دقیقه 93 و حرکت زشت جباری 110 دقیقه ( با وقت تلف شده و 15 دقیقه بین دو نیمه گفتم بابا)

نشستیم پای تلویوزین تا برد استقلال رو ببینیم ... اما ...

خداییش بازی قشنگی بود ... خسرو حیدری که حرف نداشت ....

درباره پنالتی برهانی هم که بره بار دوم پنالتی زدن سخته ( البته اولیش هم چندان جالب نبود )

در مورد علیزاده هم که اصلاً صحبتی نیست ...

در کل

حیف شد

نوشته شده توسط رجبی در 16:10 |  لینک ثابت   •